مجموعه اشعار و حکايات کهن و معاصر


لينک دوستان

لوگوي دوستان




تعداد بازديد

v امروز : 3 بازديد

v ديروز : 1 بازديد

v کل بازديدها : 1930 بازديد

11/8/1386 :: 2:47 عصر

???... مرثيه اي بر قيصر ... ???


 



ياد و خاطره استاد قيصر امين پور گرامي باد


 


به مناسبت درگذشت استاد قيصر امين پور


 


وخلاصه آن سه شنبه ات فرا رسيد ....


سه شنبه؛


چرا تلخ و بي حوصله؟


سه شنبه؛


چرا اين همه فاصله؟


سه شنبه؛


چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ ،


سه شنبه؛


خدا کوه را آفريد!


باورم نمي شود که رفتي ، باورم نمي شود که نيستي ؛


باورم نمي‌شود! کي کسي شنيده ‌است
زير خاک گم شوند، قله‌هاي استوار؟
بي‌تو گر دمي زنم، هر دمي هزار غم
روي شانه‌ي دلم، هر غمي هزاربار


خبر بيماري ات را مدت ها بود که شنيده بودم مي دانستم که هر از چند گاهي را در مريض خانه هاي پايتخت مي گذراني ، اما من هميشه دعايت مي کردم . مي دانستم که ديگر خسته شده اي ؛ مي دانستم تحمل تنفس اين هوا برايت سخت شده :


خسته ام از آرزوها،آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري


همه به استادي ات ايمان داشتيم ، اما اين صميميت شعرت بود که تو را دوست مي دانستيم . چه کنم که از داغ غمت سينه ها شرحه شرحه است و زبانها ناتوان که خود بهتر گفتي :


سنگ ناله مي‌کند: رود، رود بي‌قرار
کوه گريه مي‌کند: آبشار، آبشار!
آه سرد مي‌کشد باد، باد داغدار
خاک مي‌زند به سر، آسمان سوگوار
سرو از کمر خميد، لاله واژگون دميد
برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار
ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پيچ‌وتاب شد، جست‌وجوي جويبار


در لبش ترانه‌ آب، از گدازه‌هاي درد
در دلش غمي مذاب، صخره صخره کوهوار


يادم مي آيد که مي گفتي :


آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخندهاي لاغر خود را


در دل ذخيره مي کنم


باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم


روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد


روزي شبيه ديروز


روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
.


اما اين بار حرف آخرت را زدي ، لبخند لاغرت را نشان دادي و روز مبادا را بر تقويم هايمان نشاندي که همين امروز ونه ديروز و فردا ؛ درست و دقيق همين امروزبود !


توا اين بار فتح شدي که:


که فتح آشکار تو
به اين شکست هاي بي بهانه بسته بود
.


ميدانم که اين رفتن نيست و ما هم به تو خواهيم پيوست و دوباره تو را خواهيم ديد که اينگونه گفتي :


من به چشمهاي بي قرار تو
قول مي دهم :
ريشه هاي ما به آب
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد
ما دوباره سبز مي شويم !


شايد تو هم اکنون مثل يارقديمي ات( سيد حسن حسيني)  زمزمه مي کني:


هيچ کس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد


شايد هنوز حرف هايت ناتمام مانده بود ، ولي تقدير اين بود که آبان اين بار زود بيايد تا دير نشود روز وصالت...


حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي کني وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي
پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي  !
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود !


 


 


 


16/3/1386 :: 7:42 صبح

شايد يه خورده زود باشه ولي چون ممکنه ديگه وقت نکنم آپ کنم اين مطلبو يه کم زودتر از موقش آپ ميکنم .اميدوارم که خوب باشه با نظرتون کمکم کنيد.??


 


به بهانه فرارسيدن 29 و 31 خرداد سالروز شهادت دکتر علي شريعتي و دکتر مصطفي چمران


 


    شـقـــــــايــق


شقـايق کينه تو قلبش نداره


        ولي با دشمنش سازش نداره


     آره کوتاهه عمرش زير رگبار


              آخه گل طاقت ترکش نداره


دليل موندنش تو قلب اينه


  که خونش تو رگ اين سرزمينه


      هزارون ساله که قصه ـش تو عالم


                 داره گل ميکنه سينه به سينه


شقـايق کينه تو قلبش نداره


        ولي با دشمنش سازش نداره


     آره کوتاه عمرش زير رگبار


              آخه گل طاقت ترکش نداره


نميشه عطر صحرا رو بگيرن


نميشه اوج دريا رو بگيرن


     از اونا که به شب عادت نکردن


     نميشه شوق فردا رو بگيرن


اگه دنيا مث زندون لاله ست


اگه رو خاک ما بارون لاله ست


       اگه خون آبروي اين ديار


               شقـايق خواهر هم خـــون لاله ست


 


علي و مصطفي


 


ياداشتي براي دکتر شريعتي از قلم شهيد چمران


اي علــــــي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي خوانم !


 اي علــــــي! من آمده‌ام که بر حال زار خود گريه کنم، زيرا تو بزرگتر از آني که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو ني وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تاروپود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي. مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.


اي علــــــي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خـود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو همـ‌راز و همنشين شدم.
اي علــــــي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علــــــي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امـل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کويـر» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...
اي علــــــي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کـويــر تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.


اي علــــــي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.


 اي علــــــي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....
اي علــــــي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است. راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!


اي علــــــي! تو «ابوذر غفـاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .


‌اي علــــــي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علــــــي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد...


 


24/2/1386 :: 10:14 صبح

به بهــــــــــــانه چهارم ماه مه سالروزاعلام موجوديت کشور نا مشروع اسرائيل


 


اينجا غــــــــــــزه است


                  صداي صريح سنگ ها را مي شنوي


                  صداي زجه مادرها


                  صداي يتيم شدن کودک ها


                  صداي سرد فانتوم ها


                  صفير سرد گلوله ها


                  صداي پاي ستاره هاي داوودي


                                                و جواناني که در خون خود غلتيدند


اينجا غــــــــــــزه است


                  شارون مدتهاست که خوابيده ست


                  ولي آپارتايد هنوز زنده است


                  و عجيب نيست که قلب سازمان ملل ديگر نمي زند


اينجا غــــــــــــزه است


                  شهر ياسين و رنتيسي


                  شهري در تيررس هلي کوپترهاي آپاچي


اينجا غــــــــــــزه است


                  پايتخت آرمان هاي فلسطيني


                  صداي قلب هر فلسطيني


اينجا غــــــــــــزه است


                  و پرسش بزرگ تاريخي


                  کجاست غيرت اعرابي؟


اينجا غــــــــــــزه است


                   آخرين بازداشتگاه عرفات


                   اولين بهانه براي آتش بس


اينجا غــــــــــــزه است


                  شهر مسجدها


                  و کمي کليساها


اينجا غــــــــــــزه است


                  شهري در کره اي ديگر


                  و براي سازمان مللي ديگر


اينجا غــــــــــــزه است


                  بهانه اي براي جنگيدن


اينجا غــــــــــــزه نيست


                  لبنــــــان است، ايـــــران است،اسلام است


اينجا غــــــــــــزه نيست


اينجا همين تهـــــــــــران است


اينجا غــــــــــــزه نيست


اينجا همان آرمان است.......


20/2/1386 :: 11:52 عصر

فــــراخوان


 


مـــــــــرا


بـه جشــــن تـولـــــد


                        فرا خوانده بودند


چــــــــرا


سر از مجلس ختــم


                       در آورده ام ؟


قيصر امين پور


20/2/1386 :: 2:5 عصر

خــــدايــــــا ،من گناهکارم ، مرا ببخش ، تو را مي خواهم  تو را مي خوانم  تو را مي پرستم ولي هنوز از بت پرستي دست بر نداشته ام،  هنوز نتوانسته ام خود را به تو قانع کنم، هنوز از مطلقيت تو مي ترسم و مي گريزم ، هنوز کودکم ، هنوز به دنبال شب مي گردم ، هر لحظه بتي مي سازم ، و تصورات خويش را مي پرستم .


خــــدايــــــا ، به من ظرفيت بخشش عطا کن ، به من ظرفيت ده که مطلقيت تو را بپرستم ، بت ها را با تو اشتباه نکنم .


خــــدايــــــا ، مرا به نعمت تنهايي غني گردان ، بگذار در عالم تنهايي با تو انيس و آشنا گردم ، بگذار عشق تو ، جمال تو ، کمال تو آن قدر روح و دلم را جذب کند که ديگر عشقي براي هستي باقي نماند.


خــــدايــــــا ، گاه گاهي از تنهايي خسته مي شوم ، گاه گاهي در زير بار درد و غم  خميده مي شوم ، گاه گاهي مثل آتشفشان منفجر مي گردم ، آن گاه راه فرار مي گزينم ، دست نياز به سوي بت ها دراز مي کنم ، درمان درد خود را از کساني مي طلبم که خود عاجز و درمانده اند.


خــــدايــــــا ، اين ها دليلي جز ضعف و کم ظرفيتي من ندارد ، من ضعيفم ، من کم ظرفيتم ، مانند کودکي که از مدرسه مي گريزد من نيز دچار وسوسه مي شوم که از بارگاهت بگريزم .


مـي ســــــــوزم ، مـي ســــــــوزم ، مـي ســــــــوزم ، بگذار بيشتر بسوزم ، بگذار خاکستر شوم ، بگذار محو و نابود شوم ، بگذار کسي نام مرا نداند، کسي اسم مرانبرد ، کسي مهر مرا در دل خود نپرورد ، بگذار تنها باشم . فقط با تو باشم .


اما اي خــــــدا ، اي خـــــــداي من ، حتي تو مرا تنها بگذار ، اگر مي خواهي تو هم مرا از بارگاهت بران، تو هم مرا طرد کن ، تو هم مرا به دست فراموشي بسپار ، گله نمي کنم ، گــله نمي کنم ، بگذار تنهايي خود را از مطلقيت شروع کنم ، بگذار با مطلق آشنا شوم ، بگذار در تنهايي مطلق آنقدر فرو روم که حتي شعله هاي سوزان قلبم به من نرسد، حتي نور شمع وجودم در ظلمت تنهايي محو شود و به جايي نرسد.


دکتر مصطفي چمران


18/2/1386 :: 10:49 عصر

?  درميان من وتو فاصله هاست


گاه مي انديشم


مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري


تو توانايي بخشش را داري


دست هاي تو توانايي آن را دارد


که مرا 


 زندگاني بخشد


چشمهاي تو به من مي بخشد


شورعشق ومستي


و تو چون مصرع شعري زيبا ،


سطر برجسته اي از زندگي من هستي.........


                                    


18/2/1386 :: 10:49 عصر

 


مردم ديگه به خوشون هم رحم نمي کنن ؛ اينقدر تو کارهاي روزمره شون غرق شدن که اصلا يادشون رفته اوني که دارن سرش کلاه ميذارن يه آدميه مثل خودشون .


نميدونم هيچ توجه کردين کم کم داريم خون همديگه رو تو شيشه مي کنيم واين جمله از يه ضرب المثل به واقعيت داره تبديل ميشه . از توي ميوه فروشي سر کوچه گرفته تا توي دانشگاه ، ازبقالي محل گرفته تا توي دادگاه. ديگه هيچکي حتي به برادرش رحم نمي کنه . چند سال پبش زلزله بم يه خورده اونم فقط يه خورده باعث شده بود مردم به خودشون بيان .اما امروز از دوباره...............


مسائل اقتصادي رو که بذاريم کنار؛ مقوله فساد رو که نميشه ازش گذشت،اين فساده که داره کانون گرم همه خانواده ها رو تهديد ميکنه و اونا رو از بين مي بره  اين مطلبي نيست که امروز فقط رو زبون من وشما بياد اينو تو قرن گذشته خيلي ها گفتن . تا جايي که آلوين تافلر و ويل دورانت عامل عقب ماندگي کشورها رو همين فساد قلمداد مي کنن.



(خيابان وليعصر -سال??)


واينجاست که يه حس غريب تو همه اديان منتظر يه ناجيه ، يه موعود و يه روز موعود............و تحمل مي کند اين انتظار را .......انتظار .......انتظار........


 


.......هنگامي که قائم ما قيام کند آنچه از مردم نادان مي بيند به مراتب بيش از آن چيزي است که پيامبر اکرم (ص) از مردم دوران جاهليت ديدند........امام صادق (ع)


 



**  انتظار  ** 


خداکند که بهار رسيدنش برسد


شب تولد چشمان روشنش برسد


چو گرد بر سرراهش نشسته ام شب و روز


به اين اميد که دستم به دامنش برسد


هزار دست پراز خواهشند و گوش به زنگ


که آن انارترين روز چيدنش برسد


چه سال ها که دراين دشت منتظر ماندم


که دست خالي شوقم به خرمنش برسد


براين مشام و براين جان چه مي شود يارب


نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد


خداي من دل چشم انتظار من تا چند


به دور دست فلک بانگ شيونش برسد؟


چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن


خداکند که از آن دور توسنش برسد


سعيد بيابانکي


 


******************************


??  در آينه انتظار  ?? 


 


ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه


تو کدام آينه اي ؟ صل علي آيينه


تو کدام آينه اي ، اي شرف الشمس غريب


که زد از دوري ديدار تو چشمم پينه


از همه آينه ها چشم رها کرده تري


مي زنند آينه ها سنگ تو را بر سينه


دادخواه پسر هجدهم کاوه کجاست؟


که بگيرد به کف اش پرچمي از چرمينه


لوح محفوظ خدا! آينگي کن يک صبح


که جهان پر شده از آتش و کفر و کينه  


در همه آينه ها نام تو را کاشته ايم


ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه


عليرضا قزوه


****************************


**  نام ناشناس **


 


 پنهان شدي و در کلماتم رها شدي


با من رفيق بودي و از من جدا شدي


دير آمدي به خاطرم اي نام ناشناس


با من چه دير دوست شدي ، آشنا شدي


روي لبم نشستي و من از تو بي خبر


چيزي شبيه بوسه ، شبيه دعا شدي


زيبا يي ات به رنگ صدا و سکوت بود


در گل سکوت کردي و در من صدا شدي


روياي فاتحانه ي يک قلب نااميد


پايان عاشقانه ي يک ماجرا شدي


عبدالجبار کاکايي


 


*********************************


** ستاره هاي بي نشون  ** 


 


دستمُ گرفتي با دستاي خالي يادته


دلمُ نشوندي توباغي خيالي يادته


زير سقفي که پر از ستاره بود و يک به يک


مي چکيد تو حوض نقاشي قالي يادته


تا يه روز دلت گرفت و ديگه آروم نشدي


انگار آتيش کشيدن به باغ شالي يادته


درُ بستي رو به دنيايي که جاي تو نبود


منُ پشت در گذاشتي با چه حالي يادته


مرگُ سر کشيدي وتريک تريک صدا مي کرد


تن داغت مث کوزه اي سفالي يادته


پرکشيدي باهمون ستاره هاي بي نشون


نه ازت پري بجا موند و نه بالي يادته


حالا من موندم اين عکسا  و مشتي خاطره


زير سايه بون اون باغ خيالي يادته


 


عبدالجبار کاکايي


 


**********************************


 


** بر ساحل جنوب **


        به احترام منوچهر آتشي


 


به عزت و شرف شعر


بايستيم و دريا را صدا بزنيم که حمد بخواند


باران را که قل هو الله ببارد


جغرافياي زنده ي ما آن جاست


که شعله مي کشد از کوهش آتش


از آتشش غزل سپيد منوچهر آتشي:


"براي مرگ جوانم براي ماندن پير..."


روزي که اسب وحشي شعرت را رم دادي


از دشتستان


تا خيابان نادري تهران


کنسرسيوم نفت بود و


مصدق بود و


زنده باد و مرده باد بود و


 تو هم بودي


امروز هم که مي روي


هنوز بلاتکليف "گل ها و بوسه ها و خنجرها" ييم


و دل مان هري مي ريزد


پشت در شوراي امنيت!


و مافياي نفت هست و


مافياي گرسنگي شاعر هم هست!


امامزاده طاهر هست و


 دشتستان هم هست


...


ساعت به وقت شرعي دريا


از سيزده که گذشت


نهنگي بر ساحل جنوب


 به گل مي نشيند و


 باران مي گيرد...


 


عليرضا قزوه


18/2/1386 :: 10:49 عصر

چه اسفندها... آه !


چه اسفندها دود کرديم!


براي تو اي روز ارديبهشتي


که گفتند اين روزها مي رسي


از همين راه!


دوم ارديبهشت آغاز چهل و هشتمين بهار عمر استاد قيصر امين پور


 



 


دفتر مرا


دست درد مي زند ورق


شعر تازه مرا