سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
بهار 1386 - مجموعه اشعار و حکایات کهن و معاصر

.:. یــادی از شقــــــایق و لالـــــــــــه .:.

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 16/3/86:: 7:42 صبح

شاید یه خورده زود باشه ولی چون ممکنه دیگه وقت نکنم آپ کنم این مطلبو یه کم زودتر از موقش آپ میکنم .امیدوارم که خوب باشه با نظرتون کمکم کنید.??


 


به بهانه فرارسیدن 29 و 31 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی و دکتر مصطفی چمران


 


    شـقـــــــایــق


شقـایق کینه تو قلبش نداره


        ولی با دشمنش سازش نداره


     آره کوتاهه عمرش زیر رگبار


              آخه گل طاقت ترکش نداره


دلیل موندنش تو قلب اینه


 که خونش تو رگ این سرزمینه


      هزارون ساله که قصه ـش تو عالم


                 داره گل میکنه سینه به سینه


شقـایق کینه تو قلبش نداره


        ولی با دشمنش سازش نداره


     آره کوتاه عمرش زیر رگبار


              آخه گل طاقت ترکش نداره


نمیشه عطر صحرا رو بگیرن


نمیشه اوج دریا رو بگیرن


     از اونا که به شب عادت نکردن


     نمیشه شوق فردا رو بگیرن


اگه دنیا مث زندون لاله ست


اگه رو خاک ما بارون لاله ست


       اگه خون آبروی این دیار


               شقـایق خواهر هم خـــون لاله ست


 


علی و مصطفی


 


یاداشتی برای دکتر شریعتی از قلم شهید چمران


ای علــــــی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !


 ای علــــــی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تاروپود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.


ای علــــــی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خـود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همـ‌راز و همنشین شدم.
ای علــــــی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علــــــی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امـل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویـر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...
ای علــــــی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کـویــر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.


ای علــــــی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.


 ای علــــــی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....
ای علــــــی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!


ای علــــــی! تو «ابوذر غفـاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .


‌ای علــــــی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علــــــی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...


 


اینجا غــــــــــــزه است

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 24/2/86:: 10:14 صبح

به بهــــــــــــانه چهارم ماه مه سالروزاعلام موجودیت کشور نا مشروع اسرائیل


 


اینجا غــــــــــــزه است


                  صدای صریح سنگ ها را می شنوی


                  صدای زجه مادرها


                  صدای یتیم شدن کودک ها


                  صدای سرد فانتوم ها


                  صفیر سرد گلوله ها


                  صدای پای ستاره های داوودی


                                                و جوانانی که در خون خود غلتیدند


اینجا غــــــــــــزه است


                  شارون مدتهاست که خوابیده ست


                  ولی آپارتاید هنوز زنده است


                  و عجیب نیست که قلب سازمان ملل دیگر نمی زند


اینجا غــــــــــــزه است


                  شهر یاسین و رنتیسی


                  شهری در تیررس هلی کوپترهای آپاچی


اینجا غــــــــــــزه است


                  پایتخت آرمان های فلسطینی


                  صدای قلب هر فلسطینی


اینجا غــــــــــــزه است


                  و پرسش بزرگ تاریخی


                  کجاست غیرت اعرابی؟


اینجا غــــــــــــزه است


                   آخرین بازداشتگاه عرفات


                   اولین بهانه برای آتش بس


اینجا غــــــــــــزه است


                  شهر مسجدها


                  و کمی کلیساها


اینجا غــــــــــــزه است


                  شهری در کره ای دیگر


                  و برای سازمان مللی دیگر


اینجا غــــــــــــزه است


                  بهانه ای برای جنگیدن


اینجا غــــــــــــزه نیست


                  لبنــــــان است، ایـــــران است،اسلام است


اینجا غــــــــــــزه نیست


اینجا همین تهـــــــــــران است


اینجا غــــــــــــزه نیست


اینجا همان آرمان است.......


فــ//ــراخــــ^ـــــوان

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 20/2/86:: 11:52 عصر

فــــراخوان


 


مـــــــــرا


بـه جشــــن تـولـــــد


                        فرا خوانده بودند


چــــــــرا


سر از مجلس ختــم


                       در آورده ام ؟


قیصر امین پور


هنوز به دنبال شب

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 20/2/86:: 2:5 عصر

خــــدایــــــا ،من گناهکارم ، مرا ببخش ، تو را می خواهم  تو را می خوانم  تو را می پرستم ولی هنوز از بت پرستی دست بر نداشته ام،  هنوز نتوانسته ام خود را به تو قانع کنم، هنوز از مطلقیت تو می ترسم و می گریزم ، هنوز کودکم ، هنوز به دنبال شب می گردم ، هر لحظه بتی می سازم ، و تصورات خویش را می پرستم .


خــــدایــــــا ، به من ظرفیت بخشش عطا کن ، به من ظرفیت ده که مطلقیت تو را بپرستم ، بت ها را با تو اشتباه نکنم .


خــــدایــــــا ، مرا به نعمت تنهایی غنی گردان ، بگذار در عالم تنهایی با تو انیس و آشنا گردم ، بگذار عشق تو ، جمال تو ، کمال تو آن قدر روح و دلم را جذب کند که دیگر عشقی برای هستی باقی نماند.


خــــدایــــــا ، گاه گاهی از تنهایی خسته می شوم ، گاه گاهی در زیر بار درد و غم خمیده می شوم ، گاه گاهی مثل آتشفشان منفجر می گردم ، آن گاه راه فرار می گزینم ، دست نیاز به سوی بت ها دراز می کنم ، درمان درد خود را از کسانی می طلبم که خود عاجز و درمانده اند.


خــــدایــــــا ، این ها دلیلی جز ضعف و کم ظرفیتی من ندارد ، من ضعیفم ، من کم ظرفیتم ، مانند کودکی که از مدرسه می گریزد من نیز دچار وسوسه می شوم که از بارگاهت بگریزم .


مـی ســــــــوزم ، مـی ســــــــوزم ، مـی ســــــــوزم ، بگذار بیشتر بسوزم ، بگذار خاکستر شوم ، بگذار محو و نابود شوم ، بگذار کسی نام مرا نداند، کسی اسم مرانبرد ، کسی مهر مرا در دل خود نپرورد ، بگذار تنها باشم . فقط با تو باشم .


اما ای خــــــدا ، ای خـــــــدای من ، حتی تو مرا تنها بگذار ، اگر می خواهی تو هم مرا از بارگاهت بران، تو هم مرا طرد کن ، تو هم مرا به دست فراموشی بسپار ، گله نمی کنم ، گــله نمی کنم ، بگذار تنهایی خود را از مطلقیت شروع کنم ، بگذار با مطلق آشنا شوم ، بگذار در تنهایی مطلق آنقدر فرو روم که حتی شعله های سوزان قلبم به من نرسد، حتی نور شمع وجودم در ظلمت تنهایی محو شود و به جایی نرسد.


دکتر مصطفی چمران


?.... عــ شــ ق و دل .... ?

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 18/2/86:: 10:49 عصر

 


عــ شــ ق چیست؟


عشق، رایحه شناخت خویشتن خویش است. وقتی لبریز می‌شوی از حقیقت خود - که همان خداست - آنگاه سهیم می‌شوی خود را با دیگران. وقتی می‌فهمی که از هستی جدا نیستی، آنگاه عاشق می‌شوی، عشق، میوه تجرب وحدت عارفانه خود با همه چیز و همه کس است. عشق، رابطه نیست، بلکه برترین مرتبه وجود است. بعضی‌ها به غلط گمان می‌کنند که نقطه مقابل عشق، نفرت است. نقطه مقابل عشق، نفرت نیست، بلکه ترس است. نفرت، عشق وارونه است. وقتی خود را نمی‌شناسی، از همه می‌ترسی. در عشق، پنجره‌های وجودت را به روی بیکران باز می‌کنی. اما وقتی می‌ترسی، همه پنجره‌های وجودت را می‌بندی و به آنها قفل آهنی بی‌اعتمادی می‌زنی. وقتی می‌ترسی، تنها می‌شوی. وقتی عشق می‌ورزی، محو می‌شوی. دیگر نیستی تا احساس تنهائی کنی. عشق، مرزهای تو را می‌ریزد و تو را با آدم‌ها، پرنده‌ها، آب‌ها، گیاه و خورشید و ماه و ستاره یگانه می‌کند. عشق، افتادن قطره به دریا است. قطره توئی، دریا خدا است. ما چنان آفریده شده‌ایم که فقط می‌توانیم به عشق زنده باشیم. بدون عشق، مردگی می‌کنیم، نه زندگی. اگر نتوانیم عشق بورزیم، از زندگی نیز محروم خواهیم شد. آنگاه آنی نخواهیم بود که می‌توانیم باشیم. اگر عشق نورزیم، جاری وجودمان به مرداب ملال می‌ریزد، می‌گندیم، می‌پوسیم، می‌میریم.


چند مفهوم از عشق :


?- اروس(EROS) عشق شهوانی :عـشق بـه زیبایی - فاقد منطق - عشق فیزیکی که بواسطه جذابیت و کشش های جسمانی و یا ابراز آن بطور فیزیکی نمایان میگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروکش میکند.
?- لودوس(LUDUS) عـشق تـفننی : ایـن عشـق بـیـشتـر مـتعلق به دوران نوجوانی میباشد - عشق های رمانتیک زودگذر - لودوس ابراز ظاهری عشق میباشد - کـثرت گرا نسبت به شریک عشقی - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمی گرداند -رابطه دراز مدت بعید بنظر میرسد.
?- فیلو(PHILO) عشق بـرادرانـه : عـشـقـی کـه مبتنی بر پیوند مشترک می باشد -عـشقی کـه بـر پـایـه وحـدت و هـمـکاری بـوده و هـدف آن دسـتـیـابی بـه منافع مشترک میباشد.
?- استورگ(STORGE) عشق دوستانه : وابسته به احترام و نگرانی نسبت به منافع مـتقابل - در این عشق همنشینی و همدمی بیشتر نمایان می باشـد - صـمـیـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پایدار و بادوام - فقدان شهوت.
?- پراگما(PRAGMA) عشق منطقی : این مختص افرادی است که نگران این موضوع میباشند که آیا فرد مقابلشان در آینده پدر یا مادر خوبی برای فرزندانشان خواهند شد؟ عشقی که مبتنی بر منافع و دورنمای مشترک می باشـد - پـایـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا میباشد - همبستگی رای اهداف و منافع مشترک.
?-مانیا(MANIA) عشق افراطی -: انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگیز - شیفتگی شدید به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضایت از رابطه - مانند وسوسه میماند و میتـواند بـه احساسات مبالغه آمیز و افراطی منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
?-اگیپ(AGAPE) عشق الهی -: عشق فداکارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمایل انجام دادن کاری برای دیگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .


                                                 انتخابی از منابع گوناگون


===========================


?.... شمارش .... ?


شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم


ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم


نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم


زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم


از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند


سخت دلـبسته ی این ایل وتبارم چه کنم


من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام


چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم


یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است


میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!


حسن حسینی (مسیحا)


 


==============================


 


?.... لحظه دیدار .... ?


لحظه دیدار نزدیک است .


باز من دیوانه ام ، مستم .


باز می لرزد ، دلم ، دستم .


باز گویی در جهان دیگری هستم .


های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !


های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست !


و آبرویم را نریزی ، دل !


- ای نخورده مست –


لحظه دیدار نزدیک است .


مهدی اخوان ثالث (امید)


 


===========================


 


عـ شـ قـ ....


از تمام رمز و رازهای عشق


 جز همین سه حرف


جز همین سه حرف ساد? میان تهی


چیز دیگری سرم نمی شود 


من سرم نمی شود


 ولی......


راستی


دلــم


که می شود!


 قیصر امین پور


 


===========================


 


مخاطب


اما تو ای بهترین ، ای گرامی


ای نازنین تر مخاطب


اما تو ، بی شک عجیبی .


مهدی اخوان ثالث (امید)


 


==================================


 


دهم اردیبهشت امسال ، نهمین سالمرگ شاعر معاصر عرب نزار قبانی


 


==========================


  وقتی زنی زیبا می میرد                        


   زمین تعادل خود را از دست می دهد       


   ماه صد سال عزای عمومی اعلام می کند  


   و شعر بیکار می شود.                       


                                                          


=============================


 


گلی به نام آقا


به مناسبت سومین سال درگذشت کیومرث صابری فومنی



 


نام اصلی او کیومرث صابری فومنی، به شهریور سال 1320 در صومعه سرابه دنیا آمد. از پدرش به دلیل اینکه یک سال پس از تولدش فوت کرد ؛ هیچ خاطره ای نداشت. پس از اتمام تحصیلاتش در فومن در سال 1336 در امتحان ورودی دانشسرای کشاورزی ساری پذیرفته شدو در 18 سالگی معلم دبستانی در کسما شد.اولین شعر خود را پس از پذیرفته شدن در دانشگاه تهران در سال 1340به نشریه توفیق فرستاد با عنوان « گردن شکسته فومنی ». گل آقا از دوستان و همرزمان شهید رجائی بود که حتی در دوران ریاست جمهوری وی بعنوان مشاور فرهنگی مشغول به کار بود. دو کلمه حرف حساب او را در روزنامه اطلاعات هر که می خواند شیفته قلمش می شد چرا که او حرف دل مردم را می نوشت. اولین نسخه از گل آقا را در سال 1369 چاپ کرد و در سال 1381 در اوج از دنیای طنز خدا حافظی کرد و هفته نامه اش یعنی گل آقارا تعطیل کرد. دو سال بعد در روز جمعه یازدهم اردیبهشت ماه 1386 دار فانی را وداع کرد تا آن روز جراید بنویسند " گل آقای ملت ایران در گذشت."


گوشه ای از  آبدارخانه تعطیل موقت شد! او را در ذیل بخوانید:


به علت یک مختصر کسالت و تجویز یک مختصر استراحت توسط پزشکان ، این بنده حقیر فقیر دائم التقصیر – شاغلام عوام!- برای ایامی چند از فیض حضور در آبدارخانه ، محروم و ممنوع می باشم.پس اگر کسی بگوید آه انتقادشوندگان ما را گرفته ، بسی نا مربوط گفته، خودمان بی احتیاطی کرده ، دم باد نشسته ، چاییده ایم!...........


ختم کلام آن که : حالمان خوش نیست . ناخوشیم ! مریض احوالیم! شاغلام شما عجالتا در جوار سماور در بستر ، بالای سرش غضنفر . بساط دیشلمه تعطیل کرده. ده – پانزده روزی مرخصی استعلاجی عنایت بفرمایید....


سلامت شما را از درگاه خدا وند متعال خواهانیم و شاعر گفته است :


« سر خم می سلامت شکند اگر سبویی »



 


 


 


یاد و خاطره

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 18/2/86:: 10:49 عصر

چه اسفندها... آه !


چه اسفندها دود کردیم!


برای تو ای روز اردیبهشتی


که گفتند این روزها می رسی


از همین راه!


دوم اردیبهشت آغاز چهل و هشتمین بهار عمر استاد قیصر امین پور


 



 


دفتر مرا


دست درد می زند ورق


شعر تازه مرا


درد گفته است


درد هم شنفته است


پس در این میانه من


از چه حرف می زنم ؟


درد ، حرف نیست


درد، نام دیگر من است


من چگونه خویش را صدا کنم؟


 


اولین روز اردیبهشت را با گرامیداشت یاد و خاطره سهراب در بیست و هفتمین سالروز وفاتش آغاز می کنیم .


 


من آدم فراموش شده ای هستم . این جا در این خاک رنگارنگ ، هیچ چیز مرا نمی فریبد. این را از پیش می دانستم. ....... بهار نزدیک می شود . بوی گل های اقاقیا در راه است. خودت را برای دشت ها آماده کن. کاش می شد سر به صحرا بگذاریم........


 



 


باید امشب بروم .


من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم


حرفی از جنس زمان نشنیدم.


هیچ چشمی ،عاشقانه به زمین خیره نبود.


کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.


هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.


.............


باید امشب بروم.


باید امشب چمدانی را


که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم


و به سمتی بروم


که درختان حماسی پیداست ،


رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.


یک نفر باز صدا زد : سهراب !


کفش هایم کو؟


 



?? .....شرف الشمس.....??

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 18/2/86:: 10:49 عصر

 


مردم دیگه به خوشون هم رحم نمی کنن ؛ اینقدر تو کارهای روزمره شون غرق شدن که اصلا یادشون رفته اونی که دارن سرش کلاه میذارن یه آدمیه مثل خودشون .


نمیدونم هیچ توجه کردین کم کم داریم خون همدیگه رو تو شیشه می کنیم واین جمله از یه ضرب المثل به واقعیت داره تبدیل میشه . از توی میوه فروشی سر کوچه گرفته تا توی دانشگاه ، ازبقالی محل گرفته تا توی دادگاه. دیگه هیچکی حتی به برادرش رحم نمی کنه . چند سال پبش زلزله بم یه خورده اونم فقط یه خورده باعث شده بود مردم به خودشون بیان .اما امروز از دوباره...............


مسائل اقتصادی رو که بذاریم کنار؛ مقوله فساد رو که نمیشه ازش گذشت،این فساده که داره کانون گرم همه خانواده ها رو تهدید میکنه و اونا رو از بین می بره این مطلبی نیست که امروز فقط رو زبون من وشما بیاد اینو تو قرن گذشته خیلی ها گفتن . تا جایی که آلوین تافلر و ویل دورانت عامل عقب ماندگی کشورها رو همین فساد قلمداد می کنن.



(خیابان ولیعصر -سال??)


واینجاست که یه حس غریب تو همه ادیان منتظر یه ناجیه ، یه موعود و یه روز موعود............و تحمل می کند این انتظار را .......انتظار .......انتظار........


 


.......هنگامی که قائم ما قیام کند آنچه از مردم نادان می بیند به مراتب بیش از آن چیزی است که پیامبر اکرم (ص) از مردم دوران جاهلیت دیدند........امام صادق (ع)


 



** انتظار  ** 


خداکند که بهار رسیدنش برسد


شب تولد چشمان روشنش برسد


چو گرد بر سرراهش نشسته ام شب و روز


به این امید که دستم به دامنش برسد


هزار دست پراز خواهشند و گوش به زنگ


که آن انارترین روز چیدنش برسد


چه سال ها که دراین دشت منتظر ماندم


که دست خالی شوقم به خرمنش برسد


براین مشام و براین جان چه می شود یارب


نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد


خدای من دل چشم انتظار من تا چند


به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟


چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن


خداکند که از آن دور توسنش برسد


سعید بیابانکی


 


******************************


?? در آینه انتظار  ?? 


 


ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه


تو کدام آینه ای ؟ صل علی آیینه


تو کدام آینه ای ، ای شرف الشمس غریب


که زد از دوری دیدار تو چشمم پینه


از همه آینه ها چشم رها کرده تری


می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه


دادخواه پسر هجدهم کاوه کجاست؟


که بگیرد به کف اش پرچمی از چرمینه


لوح محفوظ خدا! آینگی کن یک صبح


که جهان پر شده از آتش و کفر و کینه  


در همه آینه ها نام تو را کاشته ایم


ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه


علیرضا قزوه


****************************


** نام ناشناس **


 


 پنهان شدی و در کلماتم رها شدی


با من رفیق بودی و از من جدا شدی


دیر آمدی به خاطرم ای نام ناشناس


با من چه دیر دوست شدی ، آشنا شدی


روی لبم نشستی و من از تو بی خبر


چیزی شبیه بوسه ، شبیه دعا شدی


زیبا یی ات به رنگ صدا و سکوت بود


در گل سکوت کردی و در من صدا شدی


رویای فاتحانه ی یک قلب ناامید


پایان عاشقانه ی یک ماجرا شدی


عبدالجبار کاکایی


 


*********************************


** ستاره های بی نشون  ** 


 


دستمُ گرفتی با دستای خالی یادته


دلمُ نشوندی توباغی خیالی یادته


زیر سقفی که پر از ستاره بود و یک به یک


می چکید تو حوض نقاشی قالی یادته


تا یه روز دلت گرفت و دیگه آروم نشدی


انگار آتیش کشیدن به باغ شالی یادته


درُ بستی رو به دنیایی که جای تو نبود


منُ پشت در گذاشتی با چه حالی یادته


مرگُ سر کشیدی وتریک تریک صدا می کرد


تن داغت مث کوزه ای سفالی یادته


پرکشیدی باهمون ستاره های بی نشون


نه ازت پری بجا موند و نه بالی یادته


حالا من موندم این عکسا  و مشتی خاطره


زیر سایه بون اون باغ خیالی یادته


 


عبدالجبار کاکایی


 


**********************************


 


** بر ساحل جنوب **


        به احترام منوچهر آتشی


 


به عزت و شرف شعر


بایستیم و دریا را صدا بزنیم که حمد بخواند


باران را که قل هو الله ببارد


جغرافیای زنده ی ما آن جاست


که شعله می کشد از کوهش آتش


از آتشش غزل سپید منوچهر آتشی:


"برای مرگ جوانم برای ماندن پیر..."


روزی که اسب وحشی شعرت را رم دادی


از دشتستان


تا خیابان نادری تهران


کنسرسیوم نفت بود و


مصدق بود و


زنده باد و مرده باد بود و


 تو هم بودی


امروز هم که می روی


هنوز بلاتکلیف "گل ها و بوسه ها و خنجرها" ییم


و دل مان هری می ریزد


پشت در شورای امنیت!


و مافیای نفت هست و


مافیای گرسنگی شاعر هم هست!


امامزاده طاهر هست و


 دشتستان هم هست


...


ساعت به وقت شرعی دریا


از سیزده که گذشت


نهنگی بر ساحل جنوب


 به گل می نشیند و


 باران می گیرد...


 


علیرضا قزوه


من وتو

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 18/2/86:: 10:49 عصر

?  درمیان من وتو فاصله هاست


گاه می اندیشم


می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش را داری


دست های تو توانایی آن را دارد


که مرا 


 زندگانی بخشد


چشمهای تو به من می بخشد


شورعشق ومستی


و تو چون مصرع شعری زیبا ،


سطر برجسته ای از زندگی من هستی.........


                                    


*چشمهایت*ستاره شب ها *سایه رو شن*

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 18/2/86:: 10:49 عصر

 


 چشمهایت


چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو


نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو


به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم


دلم که تنگ میشود برای چشم های تو


و هی مرور میکنم نگاه اول تو را


اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو


تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم


به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو


شبی خراب می شود حصارهای فاصله


و آب می شود دلم به پای چشم های تو



آرش سپهری بروجنی


 


*********************************


 


ستاره شب ها


 


به احترام نگاهت جوانه خواهم زد


نگاه سبزتری بر زمانه خواهم کرد


به شهر حادثه می آیم و برای ورود


دوباره عشق تو را من بهانه خواهم کرد


تو را چه عاطفه می آورم به کوجه شعر


وبا تمام وجودم ترانه خواهم کرد


زپشت پنجره های سحر در اوج سپهر


تو را- ستاره شب ها - نشانه خواهم کرد



امراله حاجب «سپهر»


 


************************************


 


سایه رو شن


 


خلاصه می آید


مراکه سرگرم چیدن سیه ها یم


و تو که آفتاب


بر پیراهنت می رقصانی


باخود می برد


این سایه روشن ها


چیزی نیستند


جز ادامه رفتن ها



سید علی میر باذل (منصور)


 


******************************


...


من در آئینه رخ خود دیدم


و به تو حق دادم


آه می بینم ، می بینم


تو به اندازه تنهایی من خوشبختی


من به اندازه زیبایی تو غمگینم


...


پرنده می داند

ارسال شده توسط ابراهیـم شـــادمهر در 18/2/86:: 10:49 عصر
پرنده می داند

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
که باد بی نفس است
وباغ تصویری ست
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند

ه.الف . سایه


                                                                    








بازدید امروز: 1 ، بازدید دیروز: 4 ، کل بازدیدها: 8817
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ